نشانی
"خانه ی دوست کجاست ؟ " در فلق بود که پرسید سوار .
آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید ،
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
" نرسیده به درخت ،
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد ،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی :
" خانه ی دوست کجاست ؟ "
-----------> یک سال از سفر من برای پیدا کردن ِ خانه ی دوست می گذرد
و من هنوز در راهم ! و هنوز می گردم ...
یک سال از آغاز من برای ساختن گذشت . ساختن ِ یک خانه تا در آن از رهگذران ،
نشانی ِ خانه ی دوست را بگیرم ... و از خودم می پرسم که آیا اصلا دوستی وجود دارد ؟
در این راه شک می کنم ... شاید اشتباه آمده ام !!
حالا از تو می پرسم ای مسافر راه روشنایی ، ای کسی که به دنبال نور می روی ،
ای رهگذر !
" خانه ی دوست کجاست ؟ "
------------> وبلاگم یک ساله شد !!