با خویشتن نشستن ، در خویشتن شکستن ...

 

 

 

نه ، نه ، نه 

این هزار مرتبه

گفتم : نه ! 

دیگر توان نمانده

توانایی ، در بند بند من 

از تاب رفته است

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام این شب ِ تاریک 

 تاریک چون تفاهم من با تو

انسان

افسانه مکرر اندوه و مرگ را

تکرار می کند

...

 

باور کن اعتماد از قلبهای کال

بار رحیل بسته

و مهربانی ما را

خشم و تنفر افزون

از یاد برده است

 

باور نمی کنی؟

که حس پاک عاطفه در سینه مرده است

 

 

                                         حمید مصدق                                                               

 

 

 

 

یک سال گذشت ...

 

 

 

         نشانی

 

 

"خانه ی دوست کجاست ؟ " در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید ،

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

" نرسیده به درخت ،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی :

" خانه ی دوست کجاست ؟ "

 

-----------> یک سال از سفر من برای پیدا کردن ِ خانه ی دوست می گذرد

 و من هنوز در راهم ! و هنوز می گردم ... 

 یک سال از آغاز من برای ساختن گذشت . ساختن ِ یک خانه تا در آن از رهگذران ،

 نشانی ِ خانه ی دوست را بگیرم ... و از خودم می پرسم که آیا اصلا دوستی وجود دارد ؟

 در این راه شک می کنم ... شاید اشتباه آمده ام !!

حالا از تو می پرسم ای مسافر راه روشنایی ، ای کسی که به دنبال نور می روی ،

ای رهگذر !

 

" خانه ی دوست کجاست ؟ "

 

 

 

------------> وبلاگم یک ساله شد !!