" دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم "
بي فايده است ! حتي شب هم براي دل گرفته ي من نمي تواند كاري كند . وقتي چراغهاي رابطه خاموش باشند ، هيچ كسي نمي تواند كاري كند ... ديگر مهرباني وجود ندارد تا با يك چراغ به خانه ي من بيايد . نسل مهربانان را از بین برده اند !! اگر هم كسي به خانه ام آيد ، چراغ خانه ام را با خودش مي برد . مي دانم ... ديگر ازدحامي از مردم خوشبخت در كوچه نيست . نه . من حتي منتظر يك دريچه هم نيستم .
پس چرا مانده ام ؟ منتظر چه كسي هستم يا چه چيزي ؟
من به آخر رسیده ام ... حالا نيازمند يك سلام هستم براي آغاز . آغاز جستجو ... جستجو براي يافتن يك چراغ ، يك دريچه ، يك آسمان ، يك آفتاب ، يك پرنده ... و دو دست مهربان !
رز !!
گسترده است بر گسترده ی خاک
بسا گذرگاه ها و راه ها ،
اما همه شان را
در خویش سرانجامی است .
می توانی بتازی و ره سپاری
با دو تن یا سه تن ؛
آخرین گام را
اما
باید تنها برداری !
از این رو هیچ دانایی ای
نیکوتر از توانایی آن نیست
که هر آن دشوارترین را
آدمی
به تنهایی به سرانجام رساند .
هر کسی دو تاست
و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران کسی که آنرا بفهمد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند
و سرمایه ی هرکسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت ...
دکتر شریعتی
----------> سلام !!
نه ، نه ، نه
این هزار مرتبه
گفتم : نه !
دیگر توان نمانده
توانایی ، در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب ِ تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان
افسانه مکرر اندوه و مرگ را
تکرار می کند
...
باور کن اعتماد از قلبهای کال
بار رحیل بسته
و مهربانی ما را
خشم و تنفر افزون
از یاد برده است
باور نمی کنی؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است
حمید مصدق
نشانی
"خانه ی دوست کجاست ؟ " در فلق بود که پرسید سوار .
آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید ،
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
" نرسیده به درخت ،
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد ،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی :
" خانه ی دوست کجاست ؟ "
-----------> یک سال از سفر من برای پیدا کردن ِ خانه ی دوست می گذرد
و من هنوز در راهم ! و هنوز می گردم ...
یک سال از آغاز من برای ساختن گذشت . ساختن ِ یک خانه تا در آن از رهگذران ،
نشانی ِ خانه ی دوست را بگیرم ... و از خودم می پرسم که آیا اصلا دوستی وجود دارد ؟
در این راه شک می کنم ... شاید اشتباه آمده ام !!
حالا از تو می پرسم ای مسافر راه روشنایی ، ای کسی که به دنبال نور می روی ،
ای رهگذر !
" خانه ی دوست کجاست ؟ "
------------> وبلاگم یک ساله شد !!