Sometimes what seems like surrender isn't surrender at all.It's about what's going on
in our Hearts
. About seeing clearly the way life is and accepting it and being true to it
, whatever the pain,
because the pain of not being true to it is far, far greater
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:13  توسط رز !!
|
ميخواهم با يادت معامله اي كنم
_ روزها خودم را با واژه هاي كوچكي مثل خريد نان ، گردگيري قابهاي عكس
و آب دادن به گلها سرگرم خواهم كرد
_ شبها كتابي خواهم خواند و زمان را تا هزار خواهم شمرد
و آن هنگام كه چشمانم را فرو بستم ، نوبت توست ،
بيا در يادم تا با هم قدم زنيم
در كوچه هاي خيال ، فارغ از همهمه و تشويش
تنها من و يادت
دوتايي
خلوت شبهايمان را جشن خواهيم گرفت
و صبح هنگام _ اين تلخترين زمان ممكن _ از تو مي خواهم كه تركم كني
تا دوباره خودم را با زندگي سرگرم كنم.
بيا در يادم تا با هم قدم زنيم (ندا شادمان)
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:50  توسط رز !!
|
زندگی مرا بدین گونه برگزیده است
با دستانی گشوده بر روی تار موی سرنوشت
زیر پایم رنگهایی دلفریب، در آتش
و رو به رو کیمیای خوشبختی
در نیمه راه ، شک می کنم
دستانم را می بندد
سرم گیج می رود، آویزان می شوم
و هراسان به راهم باز میگردم
این بار با دستانی گشوده تر و چشمانی بسته
پذیرای روح زندگی...
ندا شادمان(بیا در یادم تا با هم قدم زنیم)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:55  توسط رز !!
|
" دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم "
بي فايده است ! حتي شب هم براي دل گرفته ي من نمي تواند كاري كند . وقتي چراغهاي رابطه خاموش باشند ، هيچ كسي نمي تواند كاري كند ... ديگر مهرباني وجود ندارد تا با يك چراغ به خانه ي من بيايد . نسل مهربانان را از بین برده اند !! اگر هم كسي به خانه ام آيد ، چراغ خانه ام را با خودش مي برد . مي دانم ... ديگر ازدحامي از مردم خوشبخت در كوچه نيست . نه . من حتي منتظر يك دريچه هم نيستم .
پس چرا مانده ام ؟ منتظر چه كسي هستم يا چه چيزي ؟
من به آخر رسیده ام ... حالا نيازمند يك سلام هستم براي آغاز . آغاز جستجو ... جستجو براي يافتن يك چراغ ، يك دريچه ، يك آسمان ، يك آفتاب ، يك پرنده ... و دو دست مهربان !
رز !!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:1  توسط رز !!
|
گسترده است بر گسترده ی خاک
بسا گذرگاه ها و راه ها ،
اما همه شان را
در خویش سرانجامی است .
می توانی بتازی و ره سپاری
با دو تن یا سه تن ؛
آخرین گام را
اما
باید تنها برداری !
از این رو هیچ دانایی ای
نیکوتر از توانایی آن نیست
که هر آن دشوارترین را
آدمی
به تنهایی به سرانجام رساند .
هرمان هسه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:32  توسط رز !!
|