تبليغاتX
اولين برگ پاييزي ...
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی ، فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 

 

" دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم "

 

بي فايده است !‌ حتي شب هم براي دل گرفته ي من نمي تواند كاري كند . وقتي چراغهاي رابطه خاموش باشند ، هيچ كسي نمي تواند كاري كند ... ديگر مهرباني وجود ندارد تا با يك چراغ به خانه ي من بيايد . نسل مهربانان را از بین برده اند !! اگر هم كسي به خانه ام آيد ، چراغ خانه ام را با خودش مي برد . مي دانم ... ديگر ازدحامي از مردم خوشبخت در كوچه نيست . نه . من حتي منتظر يك دريچه هم نيستم .

 پس چرا مانده ام ؟ منتظر چه كسي هستم يا چه چيزي ؟

 

من به آخر رسیده ام ... حالا نيازمند يك سلام هستم  براي آغاز . آغاز جستجو ... جستجو براي يافتن يك چراغ ، يك دريچه ، يك آسمان ، يك آفتاب ، يك پرنده ... و دو دست مهربان !

 

                                                                               رز !! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:1  توسط رز !!  | 

 

 

 

گسترده است بر گسترده ی خاک

بسا گذرگاه ها و راه ها ،

اما همه شان را

در خویش سرانجامی است .

 

می توانی بتازی و ره سپاری

با دو تن یا سه تن ؛

آخرین گام را

اما

باید   تنها  برداری !

 

از این رو هیچ   دانایی ای

نیکوتر از   توانایی   آن نیست

که هر آن دشوارترین را

آدمی

به   تنهایی   به سرانجام رساند .

 

 

 

                                                    هرمان هسه

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:32  توسط رز !!  | 

 

 

هر کسی دو تاست

و خدا یکی بود

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند

خوبی ها همواره نگران کسی که آنرا بفهمد

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

 

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم بود

و عدم گوش نداشت

حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم

 

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند

 

و سرمایه ی هرکسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد

 

و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت

درونش از آنها سرشار بود

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن ، نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن .

 

و خدا تنها بود

هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت ...

 

                                                  دکتر شریعتی

 

 

---------->  سلام !!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:28  توسط رز !!  | 

 

 

 

نه ، نه ، نه 

این هزار مرتبه

گفتم : نه ! 

دیگر توان نمانده

توانایی ، در بند بند من 

از تاب رفته است

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام این شب ِ تاریک 

 تاریک چون تفاهم من با تو

انسان

افسانه مکرر اندوه و مرگ را

تکرار می کند

...

 

باور کن اعتماد از قلبهای کال

بار رحیل بسته

و مهربانی ما را

خشم و تنفر افزون

از یاد برده است

 

باور نمی کنی؟

که حس پاک عاطفه در سینه مرده است

 

 

                                         حمید مصدق                                                               

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:13  توسط رز !!  | 

 

 

 

         نشانی

 

 

"خانه ی دوست کجاست ؟ " در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید ،

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

" نرسیده به درخت ،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی :

" خانه ی دوست کجاست ؟ "

 

-----------> یک سال از سفر من برای پیدا کردن ِ خانه ی دوست می گذرد

 و من هنوز در راهم ! و هنوز می گردم ... 

 یک سال از آغاز من برای ساختن گذشت . ساختن ِ یک خانه تا در آن از رهگذران ،

 نشانی ِ خانه ی دوست را بگیرم ... و از خودم می پرسم که آیا اصلا دوستی وجود دارد ؟

 در این راه شک می کنم ... شاید اشتباه آمده ام !!

حالا از تو می پرسم ای مسافر راه روشنایی ، ای کسی که به دنبال نور می روی ،

ای رهگذر !

 

" خانه ی دوست کجاست ؟ "

 

 

 

------------> وبلاگم یک ساله شد !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 0:1  توسط رز !!  |